-- جهت خرید و هماهنگی محصولات افرنگ با شماره های 09127634579 و 09125190061 در تماس باشید --

در مورد خودم باید عرض کنم اگر کسی درباره یکی از عکسهایم به من بگوید"عکس خوبی ست"خیلی بیشتر خوشم می آید تا بگوید"خیلی هنری ست".بیایید به همان چیزی که هستیم مباهات کنیم.ما عکاسیم.بیایید فقط به عکاسی مباهات کنیم و بقیه را به خود عکاسی واگذار کنیم.دیگر این موضوع مطرح نیست که با عکاسی هم مثل بقیه رسانه های هنری برخورد شود.تا جایی که با این موضوع مربوط می شود،من فکر نمی کنم که هیچ رسانه ای واقعا هنری رسانه هنری باشد.تنها چیزی که یک رسانه را تبدیل به هنر می کندهنرمندی ست که تصویر می سازد.
*
بیشتر عکاسهای خوب و معروف امروز،اگر نگوییم همه آنها،هیچ وقت مدرسه عکاسی نرفته اند و آموزش عکاسی ندیده اند.آموزش خود من عبارت بود از یک تکه کاغذ کوچک که با قوطی نگاتیف به دستم افتاد.روی آن نحوه مخلوط کردن محلول ظهور و غیره را نوشته بودند.بقیه را من خودم یاد گرفتم.حالا منظورم این نیست که بهترین راه همین است،اما اگر جوانی می خواهد عکاس شود این "هوش"را نداشته باشد و اگر حاضر به هر نوع فداکاری نباشد،عکاس نخواهد شد.فکر می کنم هر عکاس جوان پیش از آنکه بخواهد از راه عکاسی نان بخورد باید بفهمد که چرا عکاسی می کند و از چه چیزی می خواهد عکس بگیرد؛اگر غیر از این باشد،بزرگترین اشتباهی است که ممکن است از او سر بزند.
مدرسه های عکاسی داریم که یک دوجین شان به ده سنت هم نمی ارزد.دوره های مختلف عکاسی دارند:چگونه می توان عکاس مد شد،چگونه می توان عکاس تبلیغاتی شد،و دوره ای هم دارند که اسمش را گذاشته اندآموزش بنیادی.آموزش بنیادی آنها عبارت است از اینکه چطور فیلم توی دوربین بگذاریم و چطور نگاتیف ظاهر کنیم.
آموزش بنیادی عکاسی باید واقعا بنیادی باشد.آنچه که در عکاسی بنیادی است این است که عکاس جوان یاد بگیرد و بفهمد عکاسی چیست،برای چیست،و مهمتر آنکه چرا می خواهد عکاسی کند.
اگر می خواهد از این راه نان بخورد،مشکلی ندارد.جروبحث نمی کنم.وقتم را سر این حرفها تلف نمی کنم.از خیلی راهها می توان نان در آورد؛یکی هم عکاسی.اما اگر بخواهد خوب عکس بگیرد،چیزی را بیان کند،حرفی برای گفتن دارد،و چیزی هم به هنر عکاسی اضافه کند،به جز تقلید از بهترین عکاسهای فعلی،به این می گویند آموزش بنیادی.
عکس خوب باید زنده باشد
من عادت دارم از کلمه زنده استفاده کنم.چون تا وقتی که تصویر زنده نشود،عکس نیست.ثبت است؛ثبت مکانیکی.دستگاه بوده که آن را تولید کرده است،اما وقتی که عکاس چیزی در برابرش دارد،و آن را با ذهن و قلب انتخاب کرده است،هر وقت که همه تجربه هایش را به کار می بندد،آن موقع است که آماده فشار دادن دکمه است.و لحظه ای که دکمه را فشارداد،کار تمام است.
وقتی که هر چه در درونتان دارید صرف ساختن و پرداختن تصویر کنید،در واقع داریدتصویر را شکل می دهید؛سازمان می دهید.اگر صرفا دوربین را رو به منظره ای بگیریدو عکس بگیرید،تصویری به دست می آورید؛اما این عکس نیست.شایسته آن نیست که اسمش را عکس بگذارند،مگر اینکه طوری موضوع را سازمان دهید که به زبانی که در آن منظره دیده اید ،احساس کرده اید،تجربه اش کرده اید و بخشی از وجودتان شده است،به حرف بیاید.البته فکر نکنید که با این کار شخصیت خودتان را با آن تصویر در آمیخته اید،و گرنه در جا می زنید.
به نظر من لوس ترین حرف این است که با در آمیختن شخصیت عکاس با عکس سبک به وجود می آید؛به این می گویند ادا اطوار نه سبک.سبک در نتیجه کار زیاد و سالها کار ،سالها مبارزه در راه چیزهایی که عرض کردم به دست می آید.
هرچه جلوتر می روید،جاده ناهموارتر می شود و دلتان می خواهد حرفتان را دقیق تر بگویید.اه،مثل اینکه دارم زیاد حرف می زنم!
از وقتی عکاسی باب شد-بحث داغ این بوده است که عکاسی هنر است یا هنر نیست.
من هیچ وقت بر این عقیده نبوده ام که عکاسی جزء هنرهای زیباست،مگر شاید در سالهای جوانی ام.من همیشه به عنوان هنر عکاسی از آن یاد کرده ام.به این ترتیب هنر ما عکاسها هم در ردیف هنرهایی مثل آرایشگری،مانیکورو احتمالا واکس زدن کفش جای می گیرد.من اینجوری خوش دارم.
اولین نفری باشید که نظر خود را درباره این مطلب بیان میکنید